حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه

به گزارش وبلاگ استش، این مثل را به طنز درباره میزبانی می گویند که در پذیرایی از مهمان قصور کند یا به فکر آسایش او نباشد و بی اعتنا به ذائقه و میل مهمان، خوردنی هایی موافق میل خود در سفره نهد یا آنچه در سفره است خود، بخورد.

حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه

به گزارش وبلاگ استش به نقل از sampadcity،روزی روباهی کلاغی را به لانه خود دعوت کرد و از قبل، آشی پخت و آماده کرد. وقتی کلاغ به لانه روباه رفت. روباه پس از سلام و تعارف آش را روی تخته سنگی صاف ریخت و به کلاغ گفت: بفرمایید بخورید. کلا غ بیچاره هرچه نوک زد روی تخته سنگ چیزی نتوانست بخورد و منقارش به شدت درد گرفت و گرسنه ماند.

اما روباه زبانش را مالید روی تخته سنگ و همه آش را خورد. بعد از تمام شدن غذا روباه رو کرد به کلاغ بیچاره و گفت: ای رفیق شفیق! حالا بیا تا راه رفتن را به تو یاد بدهم. و دُم کلاغ بیچاره را به دُم خود بست و بنای دویدن را گذاشت. آنقدر کلاغ را توی کوه و صحرا کشید تا از حال رفت و بعد او را از دُم خود باز کرد. پس از چند دقیقه ای که کلاغ جان گرفت از روباه تشکر کرد و گفت: ای رفیق! حلا دیگر نوبت توست که به لانه من بیایی. و خداحافظی کرد و رفت.

روز مقرر روباه درست سر وقت به لانه کلاغ رفت. کلاغ آشی را که درست نموده بود توی بوته خار ریخت و به روباه گفت: بفرمایید. روباه که نمی دانست کلاغ چه آشی برایش پخته با حرص و ولع زبانش را کشید روی بوته خار تا آش بخورد؛ که چشمت روز بد را نبیند. خار تیغ به زبان روباه رفت و خون جاری شد و ولی در عوض کلاغ هی نوک زد به بوته و هر چه آش بود خورد.

بعد رو کرد به روباه گفت: خُب، این از خوراک. حال بیا تا پرواز یادت بدهم. روباه را روی بال خود سوار کرد و به آسمان پرواز کرد. قدری که رفت به روباه گفت: زمین را چقدر می بینی؟ روباه گفت: به قدر یک هنداونه. باز رفت بالاتر و پرسید: زمین را چقدرمی بینی؟ روباه جواب داد: دیگر نمی بینم. کلاغ موقع را مناسب دانست و بال خود را کج کرد و روباه را از آن بالا انداخت زمین و نیست و نابود کرد.

منبع: جام جم آنلاین

به "حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "حکایت مهمانی این بابا شده حکایت مهمانی کلاغ و روباه"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید